تبليغاتX

Anniversary Tickers
آغاز راه

آغاز راه


خاطرات مامان و بابا

سلام دوستاي گلم،

خوبيد؟ خوش هستيد؟ از صبح صبر كردم ببينم كسي سالگرد ازدواج منو يادشه بهم تبريك بگه ديدم نه !!!( خيلي پررو هستم نه؟ )

ما سه ساله شديم، سه سال پرفرازونشيب، خيلي تجربه ها كسب كردم ، اخلاقم از زمان مجرديم كه چه عرض كنم تو همين سه ساله خيلي تغيير كرده ، قبلا اگه كسي حرف زوري بهم ميزد ويا حرفي كه من اصلا اعتقادي بهش نداشتم، خيلي سريع واكنش نشون ميدادم، اما الان نه خيلي تغيير كردم. شوشو هم تغيير كرده ، آن هم خيلي اخلاقهاي بدشو كنار گذاشته، يك جورهايي با هم كنار ميايم ، نه اينكه مشكل نداشته باشيم ها ، چرا مشكل هم داريم اما با قبل خيلي فرق كرده. خدارو شكر .

براي سالگرد ازدواجمون رفتيم مسافرت ، شمال ، گفته بودم كه، خوش گذشت ، خيلي خوب بود ، اگرچه يك كم تنهايي سخت بود برامون ولي خوش گذشت.

فردا هم قراره عصري بريم بيرون حالا كجا معلوم نيست، حتما ميام براتون تعريف ميكنم.

خيلي حرفا دارم اما وقت و موقعيتش نيست. اميدوارم به زودي بتونم بگم براتون. 
چهارشنبه 13 آبان1388

سلام دوستاي گلم ، حالتون خوبه ؟ اول از همه ميخوام از همه دوستام كه به وبلاگم سر ميزنن و كامنت ميذارن و از همه اونهايي كه من به وبلاگشون سر ميزنم اما نظر نميذارم عذرخواهي كنم. من تو اين زمينه خيلي تنبل هستم ، هرروز به همه وبلاگها سر ميزنم اما نميدونم چرا كامنت نميذارم ( واقعا پررو هستما!!!)

امروز اومدم تا چندتا خبر بهتون بدم ، اول اينكه دارم عمه ميشم، زن داداشم كه چند ماه بعد ما ازدواج كردن باردارشده و به گفته خودش حدود 15 يا 20 روزشه. اين خبر رو روز 5 مهر بهم دادن و من هم به طرز فجيعي كولي بازي درآوردم ، وقتي به بابام تبريك گفتم خيلي خوشحال بود و طوري كه واقعا با تمام احساس ميگفت آرزو كرد كه روزي براي من باشه. هفته پيش بابام خواب ديده بود كه من بچه دارشدم و خيلي خوشحال بوده .

خبر دوم اينكه هانيه قراره بره كلاس ميكاپ، خيلي از اين بابت خوشحالم ، احساس ميكنم حتما تو اين كار موفق ميشه ، خيلي براش دعا ميكنم. هرچند اگه هانيه تو اين كار موفق بشه ممكنه از شركت بره و بازم من تنها بشم، اما اصلا مهم نيست حاضرم تنهايي رو تحمل كنم ولي خوشحالي اون رو ببينم. آينده خيلي خوبي رو براش پيش بيني ميكنم و از اين بابت خوشحالم. اميدوارم خدا هم بهش كمك كنه.

خبرسوم اينكه قراربود من و آقاهه براي سالگرد ازدواجمون بريم مسافرت حالا هرجايي كه شد ، اما خيلي زودتراز سالگرد ازدواجمون برنامه سفربرامون جور شد. قراره اگر خدا بخواد شنبه 11مهر بريم خزرشهر تا چهارشنبه ، البته شايد جمعه 10 مهر بريم ، يعني 33يا 32 روز زودتر از سالگردمون . از يك طرف خوشحالم چون يك تنوعي ميشه براي ما كه مدتي بود كارخاص و تفريح خاصي نداشتيم. اما ازطرف  ديگه ناراحتم كه هانيه دوستم تنها ميمونه تو شركت ( آخه اون مهري بگم چي ميشه ، مثل برج زهرمارشده و باهاش حرف نميزنيم.) و خودمم دلم براش تنگ ميشه . اي كاش ميشد كه با هم به اين مسافرت ميرفتيم اما حيف كه نميشه.

و خبر آخر اينكه من از اواخر تير تا حالا حدود 5 كيلو لاغر شدم ( بگيد آفرين تا ذوق كنم. )

فكرميكنم ديگه خبرها كافي باشه و حسابي سرتون درد آمده باشه!!!! براي همه دعا كنيدخيلي زياد.

چهارشنبه 8 مهر1388

سلام دوستاي گلم ، نماز و روزه هاتون قبول، دلم براي نوشتن خيلي تنگ شده، تعريفي هم زياد دارم اما حس و حال نوشتن رو ندارم ، آمدم يك كوتاهي بنويسم كه يادآوري كنم محتاج دعاهاي همتون هستم. خيلي دوستتون دارم. پيروز باشيد و هميشه سبز.

چهارشنبه 11 شهریور1388

سلام ، خيلي وقت بود كه نيومده بودم و چيزي ننوشته بودم، نميشه گفت حال و حوصله نداشتم ، چرا اما وقت نداشتم. البته شايد هم حال و حوصله نداشتم!!!

پروژه بچه دار شدن ما !!!! به 3 ماه ديگه موكول شد ، البته توضيحش مفصله ، من تو آن چند روزي كه به دليل آلودگي هوا تعطيل بود خيلي اتفاقي با يك دكتر غدد آشنا شدم كه از تعريفهايي كه ازش شنيدم مشتاق شدم كه برم پيشش، خدا رو شكر زود هم بهم وقت داد و با شوشو رفتيم ، من رو كه ديد از ظاهر دستام و همينطور چندتا مشكل كوچيكي كه براش گفتم تشخيص داد كه انسولين بدن من بالا است و عل وزن بالا و دير باردار شدن من هم همينه ، مقدار متنابهي دارو داد و كلي هم آزمايش و چون قراربود كه خودش به سفر خارج بره من و شوشو سريع اقدام به آزمايش كرديم و دوباره رفتيم پيشش ، تشخيصش درست بود ، انسولين بدنم بالا بود و گفت كه تمام مشكلاتي هم كه دارم به همين علته ، و گفت كه تا سه ماه ديگه كه برميگرده من كلي وزن كم خواهم كرد ، و بهم گفت كه تا سه ماه اقدام به بارداري نكنم چون هم براي خودم هم بچه خطرناكه ، چون به خاطر انسولين بالا احتمال ديابت دارم و اين رو به بچه هم منتقل ميكنم. ولي گفته با مراقبتهاي خودم و مصرف داروها و رژيم مناسب حتما 3ماه تا 6 ماه ديگه مشكلم حل ميشه.

هميشه به حكمت خدا اعتقاد داشتم ولي گاهي خودمو ميزدم به آن راه و گله وشكايت از خدا ميكردم ، ولي اينبار هم خجالت زده خدا شدم ، واقعاً اگه تو اين يكسالي كه ما تصميم به بچه دار شدن كرده بوديم ، من بچه دار ميشدم بايد چكار ميكرديم ؟؟ مشكلاتمون صد برابر حالا كه بچه نداريم ميشد ، ولي واي برما كه حكمت خدا رو گاهي ميخوايم كتمان كنيم.

نميدونم شايد تو زندگي خيليها از اين اتفاقها و از اين معجزه ها پيش مياد ولي متوجه نميشن يا اگرهم ميشن خودشونو به ندونستن ميزنن ، من باور دارم كه هر چي كه خدا خودش صلاح بدونه به وقتش به آدم ميده و اگر برخلاف ميل آدم كمي ديرتر چيزي رو بهم ميده حتما صلاح و تشخيص خدايي خودشه. خلاصه اينكه تا 3 ماه روزي كلي قرص ميخورم و باوردارم كه حتماً خوب ميشم و با سلامت كامل بچه دار ميشم.

ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم ، خيلي دوستون دارم .


سنجاق شده 1 : خيلي ازت متنفرم و دلم ميخواد همه تنفرمو روت بالا بيارم.

چهارشنبه 14 مرداد1388

مرگ بر ديكتاتور كثيف و مرگ بر همه آنهايي كه مارو به بازي گرفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!! خسته ام از اين همه رنگ وريا !!!!!!
یکشنبه 11 مرداد1388